معرفی کتاب

معرفی کتاب مجموعه شعر طنز قلم داد نوشته مهدی استاد احمد

نام کتاب: قلم‌داد
مولف: مهدی استاد احمد
ناشر: مروارید، 1393
قیمت: 8500 تومان

برای مشاهده مطلب کلیک کنید

حمایت از بلبل زبونی

با افزودن کد حمایتی سایت بلبل زبونی در سایت یا وبلاگ خود، به نشاندن لبخند بر لبهای سایر دوستانتان کمک کنید.

اگر وبلاگتان زیرمجموعه بلاگفا است، به بخش «تنظیمات وبلاگ» رفته و کد را در قسمت «اسکریپتها و کدهای اختصاصی» و در سطری خالی کپی کنید.

جهت اطمينان از انتخاب كامل كد، بعد از کلیک در کادر زیر از كليدهای ctrl+A برای انتخاب کامل و سپس از کلیدهای ctrl+C جهت کپی کردن کد استفاده كنيد.

عضویت در خبرنامه
با عضویت در خبرنامه سایت بلبل زبونی از جدیدترین نوشته‌های طنز و آخرین تغییرات سایت با خبر شوید. از ما گفتن! نام و ایمیل را وارد کرده و روی گزینه عضویت کلیک کنید.
جستجو
بی نظم - سفرنامه

جهت راحتی حال شما، سفرنامه را مختصر و مفید نوشتیم. آن هم در دو قسمت! امروز قسمت اول را می بینید و می خوانید. برای اینکه تنوعی ایجاد شود، قسمت دوم را می گذاریم برای دو هفته بعد، تا در هفته آینده بتوانیم با مطالب دیگری در خدمت شما باشیم! البته به دلیل خلاصه نویسی، گاهی اوقات نمک ماجرا کم شده است! اگر خودتان با نمک هستید که هیچ! در غیر اینصورت نمک و فلفل کنار دستتان باشد.

« برنامه ریزی کردم. هماهنگی ها را انجام دادم. قرار شد بهروز مرادی و عباس گندمی و علی شوش همسفرانم باشند. عباس از آنجاییکه اهل کاشان است و روزگارش هم بد نیست! سه شنبه آمده بود تهران، منزل برادر دکترش! بهروز کرج بود و روز ِ حرکت می توانست خودش را زودی برساند ترمینال غرب. علی هم که لاهیجان بود و قرار بود هشتپر به ما ملحق شود.

چهارشنبه با عباس گندمی رفتیم تا کمی تهران را نشانش بدهم. دلمان خوش بود ها! تهران جز غم و غصه دیدنی هم مگر دارد! خود عباس دیدنی تر بود! به صداهای ترمز و کشیدن لاستیک وسایل نقلیه تهران عادت نداشت. حدود منیریه که بودیم با صدای ترمزهای متوالی عباس بر می گشت تا ببیند چه خبر است. طول کشید تا به این مسایل عادی تهران عادت کند! یک سری از وسایلی که برای کوهنوردی نیاز داشتیم را خریدیم و حدود غروب بود که از هم جدا شدیم.

عصر پنجشنبه 23 تیر 90 رفتم ترمینال غرب و برای ساعت 23:45 سه تا بلیط گرفتم. آن شب میدان آزادی! به مناسبت نیمه شعبان جشن بود. ساعت 22 خودم را به میدان رساندم تا ببینم چه خبر است. مجری جلفی به نام حسین رفیعی برنامه را دست گرفته بود. مثل برنامه کودک می گفت دست و جیغ و هورا! یک بابایی هم آمده بود که سعی می کرد ملت را بخنداند. البته خودش بیشتر از مردم می خندید! چون سخت بود که از بین اقشار خواننده و بازیگر و نقاش و... مهمان بیاورند، با یک تیر چند نشان زده بودند و رضا رویگری را آورده بودند. یک دهن هم برای ما خواند! بعدش هم خواننده مردمی! و دوست داشتنی! کشور یعنی علیرضا افتخاری آمد. صدایش دوست داشتنی است اما شخصیت اش... شک دارم! عباس به خواندن ِ افتخاری رسید. برایش سوت بلبلی هم زد. البته ما دعوایش کردیم!

کوله هایمان بر دوش رفتیم سمت ترمینال! بهروز هم آمد. سوار اتوبوس شدیم و حدود ساعت 24 راه افتادیم. تا نیمه های راه، آنقدر حرف های ادبی و بی ادبی! زدیم، گوش و مغز برای ردیف پشتی و جلویی خودمان نگذاشتیم. چانه من و بهروز بدجور داغ کرده بود. دست خودمان نبود خب! چانه مان بود دیگر!؟! شاعریم نا سلامتی! البته بعدش خوابیدیم!

حدود ساعت 7 صبح روز جمعه بود که رسیدیم هشتپر (از شهرهای استان گیلان). تا علی برسد ما صبحانه ای زدیم به بدن. آن هم با نان بربری (نان خریدن این روزها مرد می خواهد!). آن هم دور میدان، گوشه خیابان! این هم سندش:

علی رسید. به اندازی ای که فکر می کردیم کافی است، تن ماهی و کنسرو های مختلف خریدیم (بعدا فهمیدیم کافی نبوده! دلیلش را در قسمت دوم می فهمید!). تاکسی گرفتیم به سمت جاده سوباتان. تا جایی که جاده آسفالت بود با تاکسی رفتیم. بین راه اولین چای را هم زدیم بر بدن! پیاده که شدیم همه به ما چپ چپ نگاه می کردند. آخر کسانی که به قصد سوباتان می آیند، آن جاده خاکی حدود 24 کیلومتری را با نیسان بالا می روند (به جایگاه گوسفندان جسارت می کنند!) چون هم مسیر زیاد است و هم سخت و طاقت فرسا. شیب خیلی زیادی دارد! اما جای شما خالی! ما قصد کردیم همه را پیاده برویم.

گاو! جزء اولین چیزهایی بود که با آن روبرو شدیم!

حدود ساعت 9 بود که از اول جاده خاکی راه افتادیم. هنوز هم بیشتر از هرچیز گاو می دیدیم! حتی بیشتر از آدم! وقتی به سوباتان هم رسیدیم و یا حتی وقتی که سمت آبشار و دریاچه نئور راه رفتیم هم گاو می دیدیم. این سه روز ما بودیم و گاوها!

گاو اینجا، گاو آنجا، گاو همه جا!

درخت های آلوی ریز و خوش مزه ای در مسیر بود. یک ساعتی که راه رفتیم کشیدیم داخل جنگل! مثل طبیعت ندیده ها بودیم! کم مانده بود درخت ها را بخوریم!
البته به طبیعت هم کمک کردیم! مثلا ما نگذاشتیم این درخت بیفتد روی زمین:

بهروز هم خیلی دوست داشت درخت کاری کند که این کنده مرده را از روی زمین برداشت و توی زمین کاشت!:

به راهمان ادامه دادیم. یادمان می آید که در کتاب ادبیات یکی از سالهای دبیرستان داستانی بود به نام «کلبه عمو تم». همان موقع ها همکلاسی ها ما را عمو تم صدا می کردند اما هیچ وقت کلبه نداشتیم. در این راه بالاخره کلبه مان را هم پیدا کردیم، البته آدم خوارها می خواستند آنرا به زور از ما بگیرند! "آدم!"

هر چه بیشتر می رفتیم، بیشتر نمی رسیدیم! گاهی که آدمی! را می دیدیم، می پرسیدیم چقدر تا سوباتان مانده و جواب می شنیدیم که دو ساعت! یکی دو ساعت دیگر هم راه رفتیم و باز پرسیدیم اما هنوز می گفتند دو ساعت مانده!
ظهر شده بود و برای ناهار زدیم بغل و کفش هایمان را پارک کردیم! کنار رودخانه ای که تمام راه با ما بود اما برعکس ما راه می رفت!

بعد از ناهار و یک چرت نیم ساعته دوباره راه افتادیم. هنوز هم به گفته کوچ نشینان و اهالی آنجا دو ساعت تا سوباتان مانده بود! کم کم داشتیم با کمبود انرژی مواجه می شدیم اما می خواستیم پیاده برویم! همان هایی که ازشان مسافت را می پرسیدیم با تعجب از ما می پرسیدند تا اینجا پیاده آمدید؟!

در راه برای اولین بار در تاریخ ثبت شد که بلبل به خر! قند داده است. نمی دانید که چقدر خرکیف شده بود!

وقتی بار دیگر از کسی زمان مسافت مانده را پرسیدیم، با تعجب از اینکه تا اینجا توانسته ایم پیاده بیاییم به ما تاکید کرد که باقی مسیر را پشت نیسان برویم! دلیل اصرارش را که پرسیدیم گفت که اگر بخواهیم باقی مسیر را هم پیاده برویم به تاریکی شب می خوریم. ساعت 19 بود و  10 ساعت از آغاز حرکت ما گذشته بود و هنوز دو ساعت! تا سوباتان مانده بود! حرف مرد یکی است!

حدود 18 کیلومتر را پیاده آمده بودیم. صبح باید زودتر راه می افتادیم! خلاصه مجبور شدیم شش هفت کیلومتر آخر را برویم پشت نیسان! و اینجا بود که ماجرای عاشقی عباس شروع شد! (عاشقی عباس به نیسان مربوط می شد اما به گوسفند نه!)

راننده آقای حسن زاده بود. عباس جلو نشسته بود و من و بهروز و علی پشت نیسان حکم گوسفند را داشتیم! خلاصه آقای حسن زاده مثل اینکه از عباس خوشش آمده بود و برایش یکی از دخترهای فامیلشان را که اهل همانجا هم بود انتخاب کرده بود. موضوع را که به عباس گفت انگار دنیا را به عباس داده بودند! (البته به عقیده ما طرف ترشیده بوده! وگرنه از چه چیز عباس خوشش آمده! ما که به زور تحملش می کردیم!!!) این ماجرا را زمانی فهمیدیم که بین راه نگه داشتیم و در قهوه خانه ای چای خوردیم! از آن به بعد بود که عباس لباس محلی می دید ضعف می کرد! بلا به دور!

بالاخره رسیدیم به سوباتان. تکه ای از بهشت روی زمین! البته مابقی بهشت را ما که روی آسمان ندیدیم! شما را نمی دانم!

به مرتع صاف و بزرگی روی کوه رسیدیم! می شد چند زمین فوتبال بزرگ روی آن احداث کرد. حیف که کلنگ با خودمان نبرده بودیم! یکی از اهالی که فهمید ما از هشتپر تا سوباتان را پیاده آمدیم به ما می گفت که خیلی مردید! این پیاده روی ما دهن به دهن پیچیده بود. هر جا می رفتیم می گفتند شما همان 4 تایی هستید که همه راه را پیاده آمده اند؟!

سمت مسجدی که در ده بود سرویس بهداشتی پیدا کردیم تا قضای حاجت کنیم. البته آفتابه اش را باید از رودخانه پر می کردیم! آنجا بود که چند پسربچه به عباس گیر دادند و گیاه های گزنه ای را کنده بودند و افتاده بودند به جان عباس! فکر کنم عباس از خرس آنقدر نمی ترسید که از این سه تا کوچولو ترسیده بود!

تا روی مرتع بالای سوباتان چادر بزنیم، شب شد. با تاریک شدن همه رفتند پایین و سمت ده چادر زدند. یکی از اهالی می گفت که اینجایی که شما چادر زدید جای خوبی نیست! دلیلش را که پرسیدیم گفت هم بادگیر است و شب سرد می شود و هم امنیت ندارد تک و تنها بمانید اینجا! اما ما که به مردانگی مان بر خورده بود گفتیم همینجا می مانیم! شام را خوردیم. و تا صبح خوابیدیم. البته چشمتان روز بد نبیند. نخوابیدیم که! لرزیدیم! نیمه شب دو سه باری بیدار شدم. صدای خرخر کردن علی در کوه طنین انداز بود! یکدفعه که بیدار شدیم عباس را پیدا نکردیم. دو حالت می توانست داشته باشد. یا خرس خورده بودش! یا رفته بود خانه آن دختر خانم با لباس محلی! بعدا که آمد فهمیدیم خرس نخورده بودش، پس کجا بوده؟!!

به بهروز سپرده بودم قبل از طلوع بیدارم کند. برای اولین بار بود که خورشید و ماه را همزمان در آسمان می دیدیم، آن هم در شرایطی که 180 درجه با هم اختلاف دارند. یعنی وقتی که ایستاده بودیم خورشید و ماه دو طرف ما بودند. غروب ماه و طلوع خورشید. یاد مسافر کوچولو افتادیم. باید این طرف سیاره که غروب را نگاه می کردیم می دویدیم به آن طرف سیاره تا طلوع را ببینیم.

این خورشید:

این هم ماه:

در جابجایی ابرها هم کمک می کردیم. ما همه جوره به فکر طبیعت بودیم!:

جای باز و هوای عالی باعث شد هم فوتبال بازی کنیم (از داخل هم کردن جوراب ها توپ درست کرده بودیم)، هم الک دولک بازی کنیم، هم پرش خرک و هم پرتاب نیزه! برای خودمان المپیکی راه انداخته بودیم بیا و ببین. گوشه سمت چپ بالا نیزه را ببین!:

آنقدر ورزش کردیم که کلی قدمان بلند شد!:

دست هامان هم بلند شد!:

پرواز هم یاد گرفتیم:

و چند دقیقه ای یکی از اهالی را سر کار گذاشته بودیم تا بتوانیم دسته جمعی توی هوا باشیم:

بعد از این همه جنگولک بازی! چادر و بار و بندیل را جمع کردیم و رفتیم داخل ده و جای همه خالی ناهار را کباب خوش طعمی زدیم. گوشت گوسفند تازه. هان! یادم رفت بگویم غیر از گاو، گوسفند هم دیدیم!

گاوها بدجور آزاد بودند. شب هم کسی آنها را جمع نمی کرد. خودشان با تاریک شدن هوا برمی گشتند! از ما آدم تر بودند! خیلی هم زیاد بودند. حتی بیشتر از آدم ها! همینطور هم توی ده و کوه و کمر برای خودشان بالا و پایین می رفتند. یادمان باشد زنگ بزنیم به دهداری و فرمانداری آنجا تا شکایت کنیم. آخر یادشان رفته بود برای گاوها تابلو نصب کنند. تابلوی احتمال عبور آدم! تا گاوها حواسشان باشد که از آنجا امکان دارد آدم هم رد شود!

در چند ساعتی ِ سوباتان (پای پیاده) آبشار زیبایی وجود دارد که معروف است. دریاچه نئور هم در چند ساعتی ِ سوباتان است (نسبت به آبشار چند ساعتی تر!). سوباتان هم به آبشار و هم به دریاچه نئور راه دارد اما آبشار به دریاچه راه ندارد. البته ما ثابت کردیم دارد! بعد از ناهار قصد آبشار کردیم تا آنجا را ببینیم و از آنجا هم برویم دریاچه. البته محلی ها (آدم ها را عرض میکنم نه گاوها!) می گفتند که هیچ خری! این کار را انجام نمی دهد اما ما 4 تا شاعر با خودمان گفتیم از پس این کار بر می آییم. بعدا فهمیدیم که راهمان به اندازه یک روز دورتر شد! اما به قول بعضی ها: ما می توانیم!»

پایان قسمت اول سفرنامه سوباتان. در قسمت دوم از آبشار و دریاچه و گم شدن و سگ و... خواهیم گفت!

 

نظرات  

 
+1 #40 مینا 1392-03-16 22:35
خرداد 92 جای سوزن انداختن نداشت ییلاقمون، عاشق ارامش سوباتانم، حیف که امسال نشد برم، از دست ندینش، حتما بیاین، ی گوشه از بهشت خدا تو شهر ماست:)) :P
نقل قول
 
 
+1 #39 ریحانه 1392-01-27 12:27
از ته دل کیف می کردم پست هاتون و می خوندم ....کاشکی منم اونجا بودم :P
نقل قول
 
 
0 #38 وحید 1391-07-20 18:48
ببخشید سوباتان کجاست
نقل قول
 
 
0 #37 نفس 1391-05-03 10:35
:-)
:zzz
:eek:
:lol:
عالی
نقل قول
 
 
0 #36 سارا از لیسار 1391-03-22 17:29
سلام دستتون درد نکنه که ییلاق سوباتان مارو به رخ همه کشوندین
نقل قول
 
 
0 #35 پدرایلیا 1391-01-25 14:33
سلام شماره تماس لطفا
................................................................
بلبل:
از 118 بگیرید لطفا!
نقل قول
 
 
0 #34 پدرایلیا 1390-12-09 03:28
حسادت تو ذاتم نیست ولی برای اولین بار درعمرم حسودی کردم چندروزیه که واسه یکی از بچه ها از طرحهای خاص اقتصادی که در دنیا پا به عرصه وجود نگذاشته سخن میگفتمو اونم سرشو میچسبیدو میگفت وای دایی اگه هر کدوم اینا اجرا بشه رقیب نداره بی نظیره دایی خاکتیم طرحهات نقص نداره منم یه نموره خوشم میومدو مغرور میشدم ولی شکر خدا همون سوت اول از خدا عذر خواه میشدمو میگفتم این لطف اونه یهویی یاد این افتادم مستی ما از می است مستی می از وی است ببخشید...ولی امشب باتموم خستگی اومدمو تصادفی با تو اشنا شدم اق خدا میخواست رو مارو کم کنه باشه اینم n به هیچ از برای هیچ بر هیچ هی مپیج اولین باره تایپ میکنم خسته شدم سخت بود ولی باعشق اوالا ببخش ایین نگارشو مراعات نکردم دوما بلد نیستم برم نقطه سر خط سوما اونجا که نوشتم اولا حال نداشتم تصحیحش کنم چهارما یه برنامه بذار توکیش ببینمت خدارو شکر کن نعمت خوشکلی بهت داده چون سلام نکردم خداحافظی هم نمیکنم بیاد تو پدرایلیا
نفس کش
................................................................
بلبل:
اوووووووووووووو وه. (یه نفس عمیییییییق!)
نقل قول
 
 
0 #33 نسيم 1390-08-29 11:36
جالب بود

پيروز باشيد
نقل قول
 
 
-1 #32 دختر خوانده خدا 1390-06-22 17:49
دلم هوس سفر کرد
نقل قول
 
 
-1 #31 عباس گندمی 1390-05-19 15:56
پست جدیدمو خوندی؟
کامنتی ازت ندیدم ناصرخسرو :-*
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


Security code
Refresh

بلبل

روح الله احمدی، بلبل، بلبل زبونی

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
«حافظ»

روح الله احمدی/ بلبل
شاعر، طنزپرداز، مجری صدا و سیما

بلبل زبونی معمولا دوشنبه‌ها به روز خواهد شد!

در صورت استفاده یا سوء استفاده از مطالب، ذکر منبع بسیار ثواب دارد.

فال حافظ هفته (حافظ + بلبل)

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
دو سه تا تودهنی خورد و خودش رفت نشست

آرشیو

کتاب الکترونیکی

اولین شماره از مجموعه «چوب ِتر»
به نام «جریمه»

برای دانلود «جریمه» کلیک کنید

برای کسب اطلاعات بیشتر کلیک کنید


دومین شماره از مجموعه «چوب ِتر»
به نام «شب نشینی»

برای دانلود «شب نشینی» کلیک کنید

برای کسب اطلاعات بیشتر کلیک کنید

شعرخوانی های منتخب

برنامه تلویزیونی صبح شاعرانه، اردی‌بهشت 93

برای دانلود برنامه کلیک کنید

برای مشاهده مطلب کلیک کنید


برنامه تلویزیونی لبخند تهران، خرداد93

برای دانلود برنامه کلیک کنید

برای مشاهده مطلب کلیک کنید


ویژه برنامه تلویزیونی تحویل سال 93

برای دانلود برنامه کلیک کنید

برای مشاهده مطلب کلیک کنید


تهران، قندپهلو، آذر 92

برای دانلود ویدئو کلیک کنید

برای مشاهده مطلب کلیک کنید


برنامه تلویزیونی قندپهلو، تابستان 92

برای مشاهده و دانلود کلیک کنید


تهران، قند و نمک، فروردین 92

برای دانلود ویدئو کلیک کنید

برای مشاهده مطلب کلیک کنید


تهران، قند و نمک، بهمن 1391
بلبل, بلبل زبوني, روح الله, روح الله احمدي, احمدي, طنز, شعر, دانلود, شعرخواني, قند, نمک, شب, شعر, بهمن,بوی,پیراهن,کاپشن,یوسف,معروف

برای دانلود ویدئو کلیک کنید

برای مشاهده مطلب کلیک کنید


تهران، قند و نمک، شهریور 1391

برای دانلود ویدئو کلیک کنید

برای مشاهده مطلب کلیک کنید


تهران، قند و نمک، مرداد 1391

برای دانلود ویدئو کلیک کنید

برای مشاهده مطلب کلیک کنید


تهران، قند و نمک، خرداد 1391

برای دانلود ویدئو کلیک کنید

برای مشاهده مطلب کلیک کنید


تهران، قند و نمک، اسفند 1390

برای دانلود ویدئو کلیک کنید

برای مشاهده مطلب کلیک کنید


برای مشاهده آرشیو کامل کلیک کنید